|
سلام میدونین من کجام؟!؟!؟! 123 123 فعلا جای همیشگیم ولی فردا صبح میریم یه جایی عروسی پسرخالمه میریم مهرشهر آخجوووووووووووووووووووووون حالا امروز صبح داشتم با ماهان حرف میزدم بهم گفت شاید نتونه بیاد گفت کاراش یه کمی گره خورده تو کارخونه شاید نیاد منم که دیگه خودتون میدونین گفتم یعنی چی؟ اگه تو نیای منم نمیرم نمیخوام تنها باشم آخه توی این مهمونی خیلی از آشناها هستن که تازه از جریان با خبر شدن منم گفتم تنهای نمیرم دیگه نزدیک بود دعوامون بشه آخر سر گفت من تمام سعیمو میکنم که بیام ولی اگر هم نشد تو باید بری منم تلفن رو قطع کردم ظهر هم سر زده اومد خونمون منم تو اتاقم بودم داشتم درس میخوندم که در زد و اومد تو گفت علیک سلام من : سلام اون: خوبی؟ من: نه اومد صندلیمو کشید طرف تخت خودش هم نشست روی تخت من : چیه؟ اون: میخوام درست و واضح بگی که چی شده؟ من: یعنی نمیدونی!!!! اون : میدونم ولی انتظار داشتم توی این شرایط که کارا گره خورده اون: حالا مهمونی چی شد؟ من : من که گفتم بهت تصمیممو بعدش نشست یه عالمه برام حرف زد منم مثه این خنگولا آخرش هم گفت همه ی سعیم رو میکنم که بیام ولی بازم میگم اگه نشد دلیل نمیشه تو نری حالا خدا کنه بیاد وگرنه.... . پزیشب زنگ زدم به مهسا فهمیدم با مهران دعواشون شده گفتم بیا اینجا اونم گفت : من نمیام تو بیا منم جینگی جیم زدم یشش مهران: کجا؟ من : دارم میرم پیش مهسا یه ذره نگام کرد و گفت : از طرف من بهش بگو نمیخواستم اونجوری بشه منم یه کمی چپ چپ نگاش کردمو رفتم بیرون حالا رسیدم یش مهسا تا منو دید رید بغلمو زد زیر گریه منم گرفتم که وضع خیلی خرابه فهمیدم: بابای مهسا از رابطش با مهران خبر دار شده بد جوری قاطی کرده خدا کنه فردا بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآد................
+ نوشته شده در توسط مریمی |
|